أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
27
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) مسيلمه بزد چنان كه از دو زره بگذشت و از پشتش سر بدر كرده ، او را به زمين دوخت . وحشىّ فرياد بر آورد : [ 70 ] منم وحشىّ ، غلام جبير بن مطعم ( 36 ) ، بهترين خلق را كشتم آنگاه كه كافر بودم و او سوى بهشت رخت بركشيد و بدترين خلق را كشتم آنگاه كه مسلمانم و او رخت به دوزخ ( 37 ) كشيد . در اين واقعه آنچه از بنى حنيفه زنده ماندند از منفذ باغ بيرون گريختند . پس ، خالد مسيلمه را ديد افتاده . سيهچردى ، ضعيفى زشترويى * نحيفى ، از رقى فرخار مويى گفت : مجّاعة بن مراره ( 38 ) را بخوانيد . مجّاعة گفت : اى امير اينك حاضرم . [ 11 ب ] گفت : همين روسياه است كه شما را در اين بلا افگند و اين فتنهها در شهرهاى شما پراكند ؟ مجّاعه گفت : آرى اى امير ، اين ملعون ، مشؤوم [ 71 ] است كه نه با خويشتن نيكو كرد نه با ما . نه دين به دست آورد و نه دنيا . پس ، مجّاعه با خالد گفت : اى امير ، مصلحت آن است كه با بنو حنيفه مصالحه كنى . چون اين لشكر كه به جنگ آمدهاند شتابزدگان بودهاند . مردان جنگ و اهل سنگ و هنگ هنوز به جايند و جملگى حصارها پر مرد و سلاح است . خالد از اين سخن در تفكّر و تأمّل افتاد و پنداشت كه مجّاعه راست مىگويد . در صلح متردّد مىبود تا به چشم خود ديد كه حصارها پر از مردان است و همهء مردان با سلاح مكمّل . خالد بينديشيد كه اگر كار به جنگ افتد اين حصارها با اين لشكر خسته و مجروح به زور مشكل توان گشود .
--> [ ( 70 ) ] ت : « مسيلمه خود را . . . برآورد » حذف شده است . و اين مطلب آورده شده « مسيلمه به هر سو مىدويد ، آخر به گوشهاى در خزيد . يكى از انصار به دنبالش رسيد شمشيرى بر سرش زد و از گوشهاى حبشى [ وحشىّ ] در آمد و حربهاى بر پهلويش نشاند و او را به دوزخ رسانيد و حبشىّ فريادى برآورد كه : منم حبشى غلام . . . » [ ( 71 ) ] چ : مشموم .